نوید و نیما منچ بازی می کردن!
نیما تاس رو برداشت، تکون داد، پرتاب کرد و گفت: شیش بیا شیش بیا...
نوید تاس رو برداشت، تکون داد، پرتاب کرد و فریاد زد: خـــدا یا هـــفــــت!!
(بهمن 1390)
نوید و نیما منچ بازی می کردن!
نیما تاس رو برداشت، تکون داد، پرتاب کرد و گفت: شیش بیا شیش بیا...
نوید تاس رو برداشت، تکون داد، پرتاب کرد و فریاد زد: خـــدا یا هـــفــــت!!
(بهمن 1390)
کوچولو زبون باز کرد و بود و می تونست بگه "بابا"
= کوچولو "بابات" اومد
= کوچولو "بابات" کو
= کوچولو "بابات" کجاست؟
بعد از مدتی:
=کوچولو این کیه؟ (اشاره به باباش)
- بابات!
(بهمن 1390)
نوید : بابا ریشت سفید شده
بابا : آره چند تاش سفید شده
- داری پیر میشی
= من دارم پیر میشم؟
- آره دیگه آخرای پیریته!
= خــــوب! بعدش؟
- هیچی دیگه میمیری!
(اسفند 1390)
کوچولو رفته بود سر وسایل آرایش مامانش و واسه خودش خط چشم و خط ابرو ...
رفت پیش مامانش:
-مامان مامان من دختر شدم!
=اه! چه خوب پسرم، من همیشه دختر دوست داشتم!
رفت پیش داداشش (کوچولوی اسبق)
-نیما، من دختر شدم.
= نه بیچاره... دختر بشی باید کار کنی، باید ظرفها رو بشوری، باید واسه من میوه بیاری، کیفم رو بیاری، هر چی بهت می گم باید گوش کنی، هر وقت می گم این رو بیار ، اون رو ببر باید ببری ....
اینجا بود که کوچولو فهمید پسر بودن چه نعمتیه!
- این شلوار رو از کرمان برای کوچولو گرفتم!
- بابایی؟! مگه کرما هم شلوار دارن!
امیر حسین نوروز 89 !
نیما : دلم داره بسته میشه!
دایی : کوچولو چی میگه؟
مامان کوچولو : دلش واسه باباش خیلی تنگ شده!!!!
- نیما این شلوارت برای کوچیک شده دیگه نپوشش!
- یعنی با شرت بیام!!!
(چند هفته بعد از حادثه بهمن در دیزین و داغ شدن بحث ریزش بهمن)
نیما : دایی! این کیه ؟
دایی : این دوستمه ، اسمش بهمن اِه!
نیما : هـــــــــه ! چه اسم ترسناکی گذاشتن!
-کوچولو دوچرخه سواری یاد گرفتی ...
- آوره (آره) ، تازه با آرین مسابقه دادیم من بردم !!
- آفرین کوچولو
-آرین صفرم شد، من دوم!!!!
- دایی این چیه ؟
- این تنبکه !
- این طبل نیست؟
- نه این تنبکه!
- دایی میزاری من طبل بزنم!!
- عزیزم میگم این تنبکه؛ طبل نیست!! چیه ؟
- تنبک !
- آفرین ! نه نمیتونی !
- چرا نمیزاری من طبل بزنم !
- عزیزم این تنبکه، الان هم بابایی خوابه، بیدار میشه!
- باشه خوب یواش طبل میزنم!
- عزیزم،قربونت برم، میگیرم پرتت می کنم توی کوچه ها!
- اصلا نمیخوام دیگه طبل بزنم!! 
کوچولو با باباش رفتن خونه ی جدیدشون رو ببینن!
رسیدن به خونه و شروع کردن به بالا رفتن از پله ها ...
طبقه ی اول ...
طبقه ی دوم ...
طبقه ی سوم ...
طبقه ی چهارم ...
-بابا ...
-بله کوچولو ؟
-برگشتن هم این قدر پله داره ؟!؟؟
توی آشپزخونه یه ظرف زیتون دستم بود و داشتم دونه دونه می خوردم.
کوچولو اومد طرفم...
- کوچولو از اینا میخوری؟
- این چیه؟
- عزیزم از اینا خیلی دوست داشتی، از شش ماهگی مشت مشت میخوردی!!
- آهان فهمیدم! لوبیا سبزه!!
!!!
همین موقع کوچولوتره هم اومد تو آشپزخونه، تو دستش چند تا گوجه سبز بود!
- کوچولوتره چی داری میخوری؟
- خیار شور!!!
این گونه بود که خردسالان خاندان بزرگ ما اصالت خویش را اثبات کردند!!
(نیما 5 سال و امیر دو سال و نیمش بود!)
کوچولو ، بلدی نقاشی بکشی ؟
کوچولو سرش را به نشانه تایید تکان داد ،
بکش ببینم ...
کوچولو یک بیزی بزگ کشید و توی آن چشم و دهان گذاشت
- این چیه کوچولو ؟
- اَلولا (هیولا)
- چیز دیگه هم بلدی ؟
کوچولو دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد ، و شروع به کشیدن کرد ،
- این چیه کوچولو ؟
- الولا (هیولا)
- بلدی عکس بابات رو بکشی ؟
کوچولو دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد ، و شروع به کشیدن کرد ،
- آفرین کوچولو ، این بابا اِه ؟
- نه این الولاست (نه این هیولا اِه!)
- بلدی عکس مامان رو بکشی ؟
کوچولو دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد ، و شروع به کشیدن کرد ،
- آفرین کوچولو ، این مامانه ؟
- نه این الولاست (نه این هیولا اِه!)
و باز این داستان ادامه دارد ...
- دایی ، هومن احمق بیشوره
- نگو کوچولو ، احمق بیشور زشته ، بد ، نگو باشه ؟
- احمق بیشور کار بدیه ؟
- آره عزیزم بده نگو
- دایی ، من دیگه احمق بیشور نمیگم ، احمق بیشور کار بدیه ...
کوچولو رفت پیش مادرش ...
-مامان ، مامان ، احمق بیشور کار بدیه ، من دیگه نمیگم احمق بیشور
- آفرین پسرم .
کوچولو رفت پیش خاله ...
-خاله خاله احمق بیشور کار بدیه ، من دیگه نمیگم احمق بیشور ،
- آفرین چه پسر خوبی ...
کوچولو رفت پیش بابا ...
-بابایی ، احمق بیشور کار بدیه ، من دیگه احمق بیشور نمیگم ،
- چی پسرم ؟
- احمق بیشور کار بدیه ، من دیگه احمق بیشور نمیگم ،
- آره پسر من با ادبه ،
-آره بابا من دیگه نمیگم احمق بیشور ، احمق بیشور کار بدیه ،
کوچولو دوباره رفت پیش دایی ...
- دایی ، احمق بیشور کار بدیه ، من دیگه نمیگم احمق بیشور
- اِه ، چند بار میگی ، فهمیدم ، بچه ی بد !
(با حالت بغض و سری پایین کوچولو گفت
- احمق بیشور ! منو ازیت میکنی ! احمق بیشور کار خوبیه ، تو احمق بیشوری ...
-بابایی ، تو این چی میزارن ،
-پول میزارن
-بابایی ، تو این چی میزارن ،
-عزیزم تو این پول میزارن
-بابایی ، تو این چی میزارن ،
-عزیزم پول میزارن پول !
-بابایی ، تو این چی میزارن ،
-کوچولو ، خشگلم پول ،
-بابایی ، پول رو تو چی میزارن ؟?
کوچولو و دوستش میخواستن بازی کنن، دوستش گفت بیا بالا بلندی بازی کنیم ، کوچولو که نفهمیده بود یعنی چی با تکون دادن سرش گفت باشه.
دوست کوچولو به کوچولو گفت " اول تو گرگ بشو و من فرار میکنم ، یک دو سه " و فرار کرد ...
کوچولو هم چهار دست و پا نشست زمین و به شکل یه گرگ واقعی شروع کرد دوستش رو دنبال کنه!
دوستش گفت نه نه تو بلند نیستی ، من اول گرگ میشم کوچولو گفت باشه و دوباره چهار دست و پا نشست زمین ...
دوستش گفت نه من گرگم ، کوچولو گفت من هم شیرم قویترم میخورمت ...
وقتی کوچولو 3 سالش بود!
مادر : کوچولو بیا بریم خونه
کوچولو : نه نمیام تو دروغ میگی میری اداره
مادر : نه عزیزم دروغ نمیگم ، میرم اداره عصری بر میگردم
کوچولو : نه نرو اداره ...
-اگه نرم اداره پول از کجا بیاریم واسه تو شیر بخریم ؟
-نه من شیر نمیخوام ، شیر اَییه (شیر بده) ، پول اَییه ...
(از اون روز به بعد کوچولو دیگه به پول دست هم نمیزد ...)
- "کوچولو آروم ، داد نزن نینی خوابیده"
کوچولو : وای نینی خوابیده ...
تلفن زنگ زد ، کوچولو دوان دوان خودش رو به تلفن رسوند و گوشی رو برداشت و سریعاً با صدایی بسیار آرام گفت :
"نینی خوابیده ، نینی خوابیده"
و گوشی رو گذاشت ...